-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خردادماه سال 1389 19:32
دل من یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زد و رفت پاشنهء کفش فرارو ور کشید آستین همت رو بالا زد و رفت یه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوٌا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره کرد نامهء فرداها رو تا زد و رفت حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوا زد و رفت...
-
من در خوابم،مرا بیدار کن
سهشنبه 4 خردادماه سال 1389 22:30
سلام دیدی امروز نرفتم دانشگاه چه بهانه الکی هم آوردم.نه همچین الکی هم نبود.ولی دلم نمیخواست برم .اصلا یه 4-5 ماه اینجوری شدم هر روز به زور میرم دانشگاه .هرچند اونجا که میرسم از این که اومدم راضیم اما.... خدایا موندم تو چه جوری همه ما آدما رو تحمل میکنی نه سوال خوبی نبود میدونی خدا خب معلومه میدونی امروز این جوری بودم...
-
دل دیوانه تنها
دوشنبه 3 خردادماه سال 1389 22:19
شب است و سکوت است و ماه است و من//فغان و غم اشک و آه است و من شب و خلوت و بغض نشکفتهام//شب و مثنویهای ناگفتهام شب و نالههای نهان در گلو//شب و ماندن استخوان در گلو من امشب خبر میکنم درد را//که آتش زند این دل سرد را بگو بشکفد بغض پنهان من//که گل سرزند از گریبان من مرا کشت خاموشی نالهها//دریغ از فراموشی لالهها کجا...